ساعت 4:33 روز اول فروردین سال جدید...اما هنوز تحویل نشده که!

 

از آتش عشق هرکه افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست

 گر سوخته دل نهی ز ما دور که ما آتش به دلی زنیم که او سوخته نیست

 

 شد خزان گلشن آشنایی..............................

 

 

 لم دادم رو تختم و به اتاقم که یه مقداری از تکوندنش مونده هنوز، نیم نگاهی میندازم و هرچی میاد تو ذهنم مستقیماً تایپ میکنم اینجا و هندسفری تو گوشمه و آهنگای بنان! گوش میدم!!!(آیکن الیه سنتی)

 

و البته این بینا به سالی که گذشت...و حتی به ماهی که گذشت و به روزی که گذشت نیز فک میکنم...(آیکن فکر بی خود)

 

سال سختی بود...شاید بشه گفت سخت ترین سالی که داشتم بعد از اتفاقات فروردین 88...

 

درسته سخت بود...درسته من که به خوشبینی معروفم دارم میگم سخت بود اما خب از خوشی هاش هم نمیشه صرف نظر کرد...

 

کلن اتفاقات این سال زیاد بود و بیشترش شاید سختی اما خوشی ها با وجود کمتر بودنشون خیلی بیشتر تو ذهن میمونه به نظرم...(آیکن الیه خوشبین)

 

مث همین خوشی های آخر سالی...مث امروز...که الان دیگه میشه دیروز! ظهرش عقد دخی عمه بودیم و شبش هم حنابندون! دخی دایی...هردوشم به نظرم عالی بود...حسابی خوش گذروندیم و خندیدیم و شب عیدی یه دور حسابی بین فامیلای پدر و مادر هر دو طرف چرخیدیم;) (آیکن الیه چرخان...گردان...رخصان...نمیدونم :-؟)

 

دوم فروردین هم که عروسی دخی دایی و در واقع سال جدید هم شروعش با عروسی...امیدوارم کلن سال خوب و خوش و به جشنی! باشه امسال...

 

اگه نوشته هام خسته کننده و کسل هست به خاطر اینه که هرچی به ذهنم میاد بدون فکر مینویسم...

 

بذارین از امروز بگم...

چن روز پیشا داداشم به شوخی درومد گف بیا تا سال تحویل هیچی نخوریم! منم که پایه گفتم چشممممم!(آیکن روشنننننننننن)

 و من تقریباً دو روز فک میکنم هیچی نخوردم و واقعن چسبید بهم اتفاقاً حتی!

 آخه کلن قبل از مراسمات عقد و عروسی و اینا ترجیحاً نباید خیلی خوراکی خورد که لباسا خوش فرم بمونه تو تن! اینجور نیس؟(آیکن دو نقطه دی)

 ولی خب حالا من مثکه زیادی عمل کرده بود کم خوراکیه این ماهای اخیر و امروز خیلی شیک لباسی که واسه عقد پوشیده بودم هی و هی بر اثر جنب و جوش های متفرقه میپرید پایین و کلن دستم بهش بود و هی باید درستش میکردم!!!(آیکن چه ضایه:)))

 

بلی بلی...مثکه یه مقدار زیادتر از اونی که میخواستم لاغر شده بودم(آیکن :دی)

 اینه که امروزو یعنی همون دیروزو دیگه با خیال راحت شام و شیرینی و اینا میخوردم هی(آیکن :پی)

 

البته هنوز به مرحله ی پفک نرسیدم...! طی یک حرکت انتهاری چن روزه مقداری پفک خریداری کردم و به قول داداشم تو تاقچه! اتاقم گذاشتم تا صبح سوم! فروردین یعنی دیقن بعد از عروسی تناول کنم!!!(آیکن الیه عشخ پفک)

 چیکا کنم خو میترسم لباسم تنگ شه واسممممممممم:دی:دی:دی والاااااااااااااااااا...

 

 در کل بگذریم از این حرفا...

 دوووسـتـااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

 عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

همین...نه...یه چی دیگه هم باید بگم...

 

التماس دعا...زیاد...هم واسه خودم...هم از همونایی که دعا میکنین میفرستین من خودم میدونم کجا خرج کنم...

 

پیش پیش هم ممنونمممممممممم و میبوسمتون بعضی هاتون رو از همینجا! (لُـپ ها به صف لطفن)



پایان 90

گیو می فایو پلیززززز

=;