دارم میرم...ولی زود میام خداشاهده!


سـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـلام

بازم اومدم اینجا جهت اطلاع رسانی به یه سری از افراد...

و البته فوامیل!!!چرا که اینجا دقیقاً تبدیل شده به یه وب خانوادگی!!!

از دختر عمه کوچیکه گرفته تا وسطی تا بزرگه تا اینوری تا اونوریتا دختر دایی و داداشا و زن داداشو و همچنین بابابزرگ عزیزم(البته این یکی خودشم مجازیه خداشاهده!)(پشمک)(وای...منظورم چشمک بود!)


خب
حالا چیرو میخوام اطلاع رسانی کنم...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

اینکه من فردا صبح دارم میرم تهران واسه نمایشگاه کتاب... و شنبه شب هم برمیگردم...

و اینکه این سری هم مثل دفه قبل خیلی ییهویی جور شد و بازم من نرسیدم به دختر عمه ها و دختر دایی و ... بگم!


از اونجا که میدونم به اینجا بیشتر از خودم سر میزنن:

پس از همینجا یه خداحافظی کوچولو میکنم...Hello

(البته اگه در این بین سقوطی! اتفاق نیفته!!!)


همین دیگه...

اونجا هم تا جایی که بتونم در خدمت هستم و کامنتارم جواب میدم...

دقت کنید...گفتم تا جایی که بتونم...ممکنه اصن نتونم ها...!!!


بعدشم اینکه......آهان...

آنی نیای بگی من یه تعارف زدم اینم جوگیر شد ها...

باور کن خودمم تصمیم داشتم برم...ولی خب تو هم که گفتی دیگه تصمیمم قطعی شد!!!

الانم که بابام تماس گرفت و گفت بلیطا رسیدن!

مرررسی بابا جونمماچ

هم واسه این هم واسه نت بوک هم واسه...(خیلی زیادن...انتظار نداری که همشونو بگم بهت!)


این پست هم واسه تنوع نه پی نوشت داره نه ادامه مطلب نه اسمایلی!!!

همینه که هست...میخوای بخواه...نمیخوای هم...بازم بخواه!


پ.ن:نظرم عوض شد...اسمایلی میزارم!!!نیشخند

پ.ن2:اِِ...قرار نبود پی نوشت بنویسم...شما ایندفه رو ببخشین...حواسم نبود خو...!

پ.ن3:حالا که این دوتا رو نوشتم بذار یه ادامه مطلبم بذارم!نیشخند

پ.ن4:از اونجا که ادامه مطلب بدون رمز لطفی نداره پس رمزم میذارم براش!!!

پ.ن5:مدیونی فک کنی ادامه مطلبم خالیه و فقط واسه سرکار گذاشتن شما رمزدار شده!نیشخند

ن.پ:رمزشم فسقلیه!البته یه فسقلیه خارجی!!!



ادامه نوشته

ماجراهای من و عابر...


پیش نوشت:ادامه مطلب رمز نداره و ورود برای عموم آزاده خداشاهده...!!!

...سلامسلام...

من بازم اومدم...ولی به دلیل بی موضوعی همین جوری یه خرده براتون میحرفم...!!!

پنج شنبه شب تو راه که داشتیم میرفتیم بیرون به داداشم میگم تو دوستات بهت نمیخندن آیا؟!؟!؟!؟

میگه واسه چی؟؟؟بهش میگم آخه دوستای من میخندن بهم وقتی میبینن هر روز واسه کلاسا دانشگام یه پنج شنبه هم که دانشگاه تعطیله باز من شبش پا میشم میرم اونجا!!!!!!!!!!تعجبتعجب

خب من چیکار کنم یه کلی از آشناهامون خونشون اونجاس...

ولی رسماً دیگه از مسیر خونه تا دانشگاه حالم به هم میخوره بس که تکراری شده...سبز

حالا خوبه هنوز یه ترم هم نگذشته ها...چشمک

داشتم میگفتم:

با فامیلا تو همون محوطه ی دانشگاه بودیم که من ییهویی تصمیم گرفتم برم این عابر بانک دانشگاه که یه خیابون اونورتر از جایی بود که نشسته بودیم و قبض گوشیم رو پرداخت کنم!

همون اول که هنوز چند قدمی دور نشده بودم یه نگهبانه جلومو گرفته میگه خانوم کجا!؟!

-برو بابا...به تو چه من کجا دارم میرم...عجب پروه ها...

البته اینارو بهش نگفتم(آخه جرئتشو نداشتم!!!)

بهش گفتم دارم میرم کار دارم،خانوادم هم نشستن اونجا...!

که اونم بعد از پرسیدن اسم و فامیل و شونصد تا سؤال دیگه راضی شد و گذاشت من برم...

وقتی رسیدم ابتدای راهروی سنگفرش شده ای که به بانک منتهی میشد چند قدم که رفتم جلو میبینم یکی داره داد و فریاد میکنه که:خانوم کجا...کجا خانوم...وایسا...

برگشتم میبینم یکی دیگه از نگهبانا سوار بر رخشش(همون موتور حراست )ایستاده اونجا و داره دستاشو بالا پایین میبره و فریاد میزنه...[از این آیکونا که دهن طرف بازه و زبون کوچیکشم پیداس!]
(آهان...فک کنم اینجاهاست:
...نه...نه...این که خانومه!!!...فک کنم این یکی باشه:)

چند قدم برگشتم بش میگم چته!؟!میگه کجا داری میری نصفه شبی!!!

-سرتو یه خرده بیار بالا...یه نگاه بنداز...خودش نوشته:بـــــــــانــــــک!!!

میگه دیدی داری الکی میگی...بانک که الان تعطیله...!

چپ چپ نگاش میکنم و میگم:

-دارم میرم سمت اون عابر بانکه...کار دارم!

باز دوباره در میاد میگه خانوم من که گفتم بانک تعطیله...خودت بگو کجا داری میری؟!؟!؟

-ای خداااااااااااا...دارم میرم پیش اون عابر بانکه...اون که بازه...

دوباره:نه خانوم بانک تعطیله نمیشه بری!!!

منم محلش نذاشتم و اومدم به راهم ادامه بدم که ایندفه میگه:

اصن این وقت شب تو دانشگاه چیکار میکنی؟!؟!؟!؟

-خب اومدم بانک...اصن به تو چه!!!(البته بازم تو دلم)

بهش گفتم:

-با خانواده اومدیم...اونا اونطرف نشستن...من کار بانکی داشتم اومدم اینجا!

ایندفه میپرسه:خب فامیلتون چیه؟؟؟

ای بابا...چرا هر دو قدم که میری یکی فامیلتو میپرسه اینجا...!!!

منم بهش گفتم:

-دگتر فلانی هستم(یعنی دخترش ولی در واقع برادر زادش چون منظورم عموم بود که خونشون همونجاهاس!)

که باز درومده میگه پس یعنی خونتون تو کوی دانشگاهه دیگه؟؟؟

-آره آقا(دروغ مصلحتی بود خداشاهده...اصن من منظورم خونه عموم بوده که گفتم آره...مگه نه!؟!)حالا میذاری برم یا نه؟؟؟

میگه:

پس چرا خانوادت انقد دور نشستن؟؟؟

اصن چرا خودت تنها پا شدی اومدی اینجا؟؟؟

خب یه نفرو میووردی با خودت که نترسی نصفه شبی!!!

(یعنی دلم میخواست همونجور که داره تند تند واسه خودش حرف میزنه...)

اصن حالا که اینجور شد اینجاها پر از سگه...اگه یه دونش اومد خوردت اونوقت چی!؟!

-جاااااااااان؟!؟!؟!؟!؟!؟بخوره منو سگه...!من الان ترسیدم...میخوای برگردم یکیو بیارم با خودم؟؟؟

اون آقاهه:نه خانوم...ولی دیگه تنهایی تو دانشگاه نگردی ها...سریع هم برگرد پیش خانوادت...همونان که اونجا نشستن دیگه؟؟؟آره؟؟؟

-آره آقا...چند بار بگم...دکتر فلانی...همونجاهان...خوب نگاه کنی میبینیشون خداشاهده!

درومده بهم میگه:میرم بهشون میگم ها...؟!؟!؟!؟!؟!؟

-واقعاً؟؟؟!؟؟؟!؟؟؟خب برو بگو...مگه چیکار کردم مثلاً...بابا به خدا دارم میرم پیش اون عابر بانکه...البته اگه شما بذاری ی ی ی ی ی . . . ! ! !


هی ... واقعاً بعضی وقتا آدم گیر چه کسایی میفته ها...

ولی خداییش وقتی داشتم برمیگشتم از ترس اینکه یه سگه بیفته دنبالم داشتم سکته میکردم ها...!


پ.ن:اگه طرز نوشتنم یه جوری شده به بزرگیه خودتون ببخشین...

آخه اصن حس نوشتنم نبود...! منم همینجوری شروع کردم واسه خودم حرف زدن!!!

 

ادامه نوشته