تعجب نکنید...ییهو دلم خواست بازم بنویسم...دلم خواست بازم بیام اینجا تا بلکه حال و هوام به همون روزای خوشی که با دوستای گلی که اینجان داشتم برگرده...
و اینکه دیروز یه عزیزی بهم میگف هی میایم وبت هی فک میکنیم هنوز تولدته:))))))
خب
و اما از عاشورای امسال;)
ماها یعنی خانواده ی سمت پدر جان گرام از وختی که یادم میاد تاسوعا و عاشورا را همگی در خانه ی پدربزرگ و شهرستان میبوده ایم...و امسال نیز ایضاً!
الان اما از توضیحات قبل و بعدش میپرهیزم و میروم سر اصل مطلب ظهر عاشورا که به همراه جمعی از نوه های گرام...یعنی دییقن همان ترکیب نوه ای که ماه رمضان طرح افطار تا سحر میداشته ایم و قبلو بعدش هم طرح های نوه ای بیرون رفتن ها و آخر هفته ها شب سر کردن با هم را...
یا به عبارت جزئی تر میشویم: من و دو عدد داداش و یک عدد زنداداش و یک عدد برادر زاده ی عزیز تر از جان که معرف حضور همگان هست دیگر...به علاوه ی دو عدد دخی عمه و دو عدد ناقابل هم پسلمو;))
گروه سنی هم که از 3 سال شورو میشود تا حدود 30 سال:دی
خولاصه همگی پاشیدیم تا قدم زنان بی بی نیم چه خبر است در این شهری که از وختی که آمده ایم چپیده!شده ایم در خانه!!!
حالا کجاها رفتیم و چه ها دیدیم و چه خبرها بود و کلن سخن از عذاداری های گسترده ی شهر بماند اصلن بحث من میشود زمانی که همه خسته و کوفته تصمیم به برگشتن گرفتیم و دوباره این پیاده روی همگانی شورو شد...
یک جایی از مسیر که اتفاقاً بچه های جمع مینالیدن از خستگی احساس چهره هایی آشنا کردیم و دیدیم بعله...ریسیده ایم دم خانه ی یکی از فوامیل محترمه و از قضا ایشانم دم در حضور دارند و در حال بدرقه کردن مهمان هایشان...
و خب به رسم ادب ما هم ایستادیم به سلام و احوال پرسی و اما موقع خدانگهدار گفتن که رسید از این فامیل محترم که شوهر خاله ی پدر و برای چندیمان شوهر خاله ی مادر هایمان میشدند اصرار(کجا؟) جهت تشریف فرما شدن و از همه ی ماها مسلمن انکار...جز داداش گرام که بزرگه جمع نیز بود!!!!!!
در کمال تعجب با یکی دوبار تعارف دقیقن در همان حینی که همه ی ماها داریم میگوییم "نه دیگه دیره باید بریم" داداشم گفت که خب حالا برویم خاله را هم ببینیم خوشحال میشود حتماً و این حرف ها...
خلاصه ما هم همه جوجه وار! به دنبال داداش گرام وارد خانه ی خاله! گشته و از قضا خاله ی محترمه در حیاط تشریف داشتند و همانجا بعد از خوشحال کردنشان! آمدیم تا رفت! زحمت کنیم که خاله هه! گفتن "چی باو باید بیاین داخل و اصن مگه میشه اینجور و اینا" و خب مسلمن ماها همه "نهههه و باید بریممم و این حرفا" که بازم بلههههه...داداش خان گرام لنگر را به سمت داخل ساختمان کشیدند و ما نیز به ناچار پشت سرش! و البته در یک عجبِ همگانی که داداشِ مارا چه شده این وخت ظهر یعنی آیا؟!؟!؟!؟
باز هم خولاصه! که رفتیم و نشستیم و میوه و پذیرایی و این حرف ها و آثاری از مهمان های قبلیشان حتی...
که کم کم که تصمیم به پاشیدن گرفتیم ییهو خاله ی گرام نطقش را آغاز کرد که "کجااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟:O من الان میخوام برم ناهار بیارم واستون؟:O:O:O"
که خب این سری مسلم است که همه گفتیم "نه خب دیگه جداً باید بریم و این حرفا و اینا" که این پسلمو کوچیکه سخنی در کرد و گفت "حالا چی هست ناهارتون؟:دی"
که مشخص شد برایشان گوشتی از نذری آورده اند و این ها هم آبگوشتی بار گذاشته اند و مهمان ها نیز داشته اند و مثل اینکه مهمان ها مقداری قالشان گذاشته بودند و به تازگی تماسی حاصل فرمونده بودند و که ما ناهار خورده بودند و از این قبیل حرف ها...که این خاله جان هم داشته با خود میگفته حالا باید تک و تنها ناهار بخورم و اینا که ییهو قوم نوه ایه ما از راه میرسد و دیگر راست و دروغش پای خودش!!!
خولاصه اینکه پسلمو نطقش را اینگونه پایان داد که "خب حالا که آبگوشت! میباشد باشد میمانیممممم!"
ولی به جهت به حساب نیوردن این عدد پسلمو همگی همچنان و این بار با جدیت تمام تر گفتیم که نه دیگر جداً وخت وخته رفتن است...
و اما این بار نیز در کمال حیرت برادرِ نمیدونم چه زده ی ما باز هم گفت بچه ها زشت است خاله ناراحت میشود اگر ناهار نخورده برویم!!!
و دیگر "نه" و "برویم" و "زشت است" گفتن های ما نیز بی اثر بود و این بود که حداقل برای کمتر شرمنده شدن یک چندتایمان به آشپز خانه جهت کمک برای برپا کردن ناهار رفتیم!
و اما این بین من هی به جانِ داداش گرام غر میزدم که خب من که میدانی لب به آبگوشت جماعت نمیزنم الآن باید چه کنم؟خب زشت است بنشینم سر سفره بیکار!!!
که ایشانم از سر بی جوابی فرموده کردند که "حالا بذااااار ناهار بیارن...بشینیم سر سفره...میگم واسه تو فسنجون! بار بذارن:دی"
و همچنان خولاصه! اینکه ناهار حاضر و آماده و نشسته بر سفره همچو غارت زده های گرسنه حتی:دی که بعد از چند مین که جهت دست گرمی ناخونکی به غذا زدم ییهو یک عدد شوهر خاله ی پدر! را نظاره گر شدم...
واااااااااااااا...مگر شوهر خاله ی پدر هم نظاره دارد؟؟؟نه خبببببببب...مسئله دو عدد ظرفی بود که به همراه داشت خوووووووو...بلی بلی دوستان...دو عدد ظرف از نوع فسنجونننننننننننننننننننی!!!!!!!!!!!!!!!!!
و این لحظه بود که همگی کف بُر از سخنی که برادر جان به حالتِ تیکه وار به من انداخته بود!
خولاصه تر اینکه به خوشی و سلامتی و خیلی ندارررررر کلهم از این سر سفره رفتیم و از آن سرش بیرون نیامده یافتیم که "ع...واسه خودشون نیگر نداشتیم فک کنم اصن:دی"
این خاله ی بنده خدا میگفت با خودم گفتم کسی نیس باهام ناهار بخوره نمیدونست که کلن دیگه ناهاری نیست که خودش بخوره حتی:پی
و بعد از ناهار هم که دیگر جداً با سپاس و تشکر و این حرف های بسیار پاشیده شدیم که برویممممممم که شوهر خاله هه با لبخند امر فرموندن "نههههههههه صب کنین چایی بیارمممممم خوووو" که دیگه این سری داداش خان هم کوتاه آمده و به همراه بقیه فرموده کردن که "نه و دیگه جداً باید بریم و دست شما درد نکنه و مزاحم شدیم" و این تعارفات و از سوی آنها هم که "نه این چه حرفی است و همیشه از این کارها کنید و بسی خرسند گشتیم و شما مهمان امام حسین بودید و این ها همه نذری بود" و امثال همین حرف ها که آدم بزرگ ها میزنند!
در این بین دخی عمه کوچیکه نطقی با این مضمون که "من چایی میخوام و بعد از ناهار چایی میچسبه" و این حرفا بر آورد که در جا نطقش را خفه کردیم و به سمت در خروجی هل دادیم این بشر را:پی
خولاصه!ی کلام اینکه خواستیم بگیم حداقل! برسانندمان که دیدیم راه زیادی نمانده و ادامه ی راه را نیز با نیروی دو چندان تر از پیش پیاده به سمت خانه بازگشتیم و دسته های عذاداری را نیز در این بین دوباره همراهی گردانیدیم!
و این هم از طرح عاشوراییه ما که بنا نهادیم هر ساله اجرا گردانیمش و تا ببینیم سال های دگر به رسم زنده بودن نثار کدام قوم و خویش پدر خواهد شد این طرح...که طرح شادسازیه فوامیل! نام گرفت نیز!!!
پ.ن2:در رابطه با عنوان پست که حرفی دیگر ندارم اما در کل حرف ناگفته بسیار است بسیاررررررر...
پ.ن4:این مدت درست است این وب آپ نشده اما دلیل نمیشود که الی دست از سفر های ماکوپولوییش کشیده باشد که! البته فقط ییدانه! آن هم تهران همیشگی...
پ.ن6:تهران همیشگی بود اما تفاوت های دوست داشتنیش ناگفته نماند...ملی بینیه بسیار...برای بار دوم مهشید شفیق بینی حتی و مسئله ی بسیار مهم نسیم عزیززززز بینی که رسمن الی را عاشق و شیفته ی خودش کرد در همان زمان اندک و الی همچنان از همینجا مراتب شرمنده بودنش را جهت نامتناسب بودن وخت و محل میتینگشان به نسیم عزیزش میرساند...و پیشی جان گرام که این بار نیز موفق به دیدن دوباره ی هم نشدیم و شک نداشته باش بچه تخسه جان که به این راحتی ها دست از سرت بر نخواهم داشت;)
پ.ن8:بلی بلی...رسیدیم به پ.ن 8...به همین زودی ها حتی:
ملی جانننننن تولدت مبارک عزیزمممممم:-*
و در آخر به رسم گذشته گیو می فایو!
من اگه نخوام انقد زود زود هی و هی بزرگ شم کی رو باید ببینم آیا؟؟؟
پ.ن3: چرا زندگی! روی خوشش رو به من نشون نمیده؟؟؟(آیکن مخاطب خاص تر از این حرفا!!!)
پ.ن2: زندگیم پر از روزای خوشه ها...گفتم که اون پ.ن اصن مخصوص بود و حتی اصن حالا که اینجوره روی خوشش رو هم نیشونم داده...انقده هم خوفههههههههههههههههههههههه;)
پ.ن1: اینجا با همین وضعه عمری یه آپ!!! ادامه پیدا کنه آیا؟؟؟یا شما هم ترجیح میدین تخته شه درش؟؟؟
خودم! اومد نوشت:
و زمان اندک تر از آن است که ميپنداشتم...
اين را از انبوه حرف های ناگفته ای که در دلم انباشته بود فهميدم...
ديگر مسئله ای که يافتم غنيمت شمردن همين زمان اندک بود...
همان زمانی که هنوز در شوک آغازی و سوت پايان خونسردانه به صدا درمی آيد!
(ازین پس "خودم! اومد نوشت"ها جایگزین "خوشم! اومد نوشت"هام میشه!!! اگه ادامه داشت اینجا البته:پی) آیکن الیه ادبی;))
اینجا هم دیگه 2 سالش شد...کم کم باید سرپای خودش وایسه!
پ.ن1: از همون ابتدای شوروع اینجا داداشم میگف به 2 سال نمیکشه!!!
الان اما خودمم همین حس رو دارم...به 2سال کشید به نظرتون؟؟؟الان فک میکنم فقط داره خاک میخوره...
با یه صاب وبلاگه درگیر که یه مدت یبار فقط میاد یه دید میزنه و کلی از دیدن کامنتای دوستای فوق العاده با معرفتش خجالت میکشه از این همه بی معرفتیه خودش!
پ.ن2: اینجا یه پست دیگه هم داره...اما بعد از اون پست دیگه باید یه فکره اساسی کنم براش و شاید کم کم آستینامو بالا بزنم واسش!
پ.ن3: دوستون دارم و به خدای بزرگ میسپارمتون!!!بعضیاتونو بیشتر حتی!!!!!!!!!!!!!!!(چه باکلاس!)
Give Me Five
تا روح بشر به چنگ زر زندانیست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانیست
جان از ته دل طالب مرگ است دریغ
در هیچ کجا برای مردن جا نیست
"سروده ی مرجان!"
درست پارسال همین روزا بود که خبر دادن مرجان فوت شده...و بعد اما دوباره گفتن که برگشته!!!!!!!!!!
ولی چند ساعت بعدش پر کشید...واسه ی همیشه...
تو این مدت خیلی به یادش بودم...شاید هر روز واسش فاتحه میفرستادم...و یه بارم به خوابم اومد!
درست یادمه چه شبی بود...آخه خودشم تو خواب یاد آوری کرد عنوان اون شب رو!!!!!
شب 2 اسفند ماه و 17 ربیع الاول...دم صب حتی...مرجان اومد تو خوابم...میدونستم که رفته...در حین اینکه خوشحال بودم از دوباره دیدنش یه ترسی هم داشتم بابت همین که میدونستم رفته و الان داشتم میدیدمش...
که اومد جلو و گفت: امشب چون شب میلاد پیامبر(ص) هست...بهمون اجازه دادن به خواب هرکس که میخوایم بریم!!!
زیاد نموند پیشم...کلی از آشناهاشونم اون بر میدیدم که می خواست بره و به اونا هم سر بزنه...
م.ن1: واسش دعا کنید...اون اواخر زندگیش خیلی سختی کشید و با سختی رفت...دعا کنید روحش همیشه شاد باشه...
م.ن2: واسه خانوادش حتی...فک نمیکنم هنوز که هنوزه تونسته باشن با رفتنه دخترشون کنار بیان...
م.ن3: اینم پست هفتمش!...خوندن این دو پست و حتی کامنتای دلداری دوستای گلم واسه من که خالی از لطف نبود...
پ.ن3: دوستان این روزا اگه الی رو کم میبینید پای بی معرفتیش نذارین لطفن...بذارین پای درگیریاش و دعا کنین زود تر حل شن...
پ.ن2: پست سفرنامم رو هم نوشتم...اما حس و حال آپیدنش نیست...اصلن حتی...
پ.ن1: تو ادمه مطلب از روز اول یونی واستون نوشتم...دوس داشتین و حالشو داشتین بی بی نین;)
و اما بعد از این همه مدت الی، یه کله ی سحر ییهو به خودش اومد و تصمیم گرف تنبلی رو بذاره کنار واسه چن ساعت فخط و این پستِ سفرِ یکی مونده به آخری رو آماده ی رمز دادن به دوستان کنه...
و نتیجشم شد اینی که میبینین البته در ادامه مطلب![]()
پ.ن3: به همه دوستایی که تو کامنتای پست قبل رمز خواسته بودن میام میگم رمزو الان![]()
پ.ن2: اگه کسی دیگه هم رمز رو خواست به خودم! بگه تا بگم بهش...گفته بودم که، این رمز فقط واسه عدم ورود افراد متفرقه اس![]()
پ.ن1: همینا دیگه...چی بگم خب...برید ادامه مطلبِ شدیداً مصور!![]()
تبریک نوشت:
یه چن تایی تفلد بودن که سر موقع به خود صاب تولدا تبریک و اینا گفتم اما چون همشون خیلی واسم عزیز بودن دوست دارم از اینجا هم بگم بهشون خب!!!
14 شهریور تولد زهرا جونییییییی همون توت فرنگی سابق!
17 شهریور هم که سحر چشم عسلیه خودمووووووووووون!!!!
18 هُم هم تولد پردیسسسس یکی از همین 4.خ :دییییی!
و دییقاً یک ماه قبل 19هُمش هم مریم گلی دوست دوران دبستان الی یونی و اینا حتی!
![]()
جداً واسه همین ها...واسه اینکه وختی بهش گفتم حس آپیدن نیس بهم گف وا!!!!!!!!!!!!!!!!!
و اما قول سفر نامه داده بودم بهتون و باید تا قبل از این که دوباره برم سفر
این یکی رو آپ کنم دیگه![]()
ولی خب یی نکته هس اینجا و اونم اینه که به دلایلی این سفرنامه ی مصور! ِ الی در ادامه مطلب قرار میگیره و ییدونه رمز خوشگل هم میزنیم تنگش که از ورود افراد متفرقه جلوگیری شه!
الان لازمه ذکر کنم که دوستای اینجا هیشکدوم جزءِ افراد متفرقه محسوب نمیشن؟؟؟
پس هرکی دلش خواست بگه تا رمزو بگم بهش...تا جایی هم که وخ کنم خودم میام و میگم بهتون!
و اما یی چی تعریف کنم جهت طولانی شدن پست
بعد بریم ادامه مطلب...
عرضم به حضور محترمتون که...
اتاق من ییدونه پنجره داره که قدیما از این پنجره ییدونه باقچه و حیاط و اینا مشخص بود که چند سال پیش اون قسمت حیاطو ینی دییقاً پشت پنجره ی اتاقه منو انباری ساختن...
خب کلن ویوی پشت پنجره، شد یه صفحه ی فلزی که یه ضلع دیوار انباری میشد و این صفحه ی فلزی پشت میله های حفاظ پنجرم قرار میگرف...
و اما از اون بالا یه فاصله از بالای پنجره خالی میمونه که یه طرفش سقف انباریه و از بالاشم ییقدی واسه من آسمون پیداس و نوری چیزی بخواد بیاد را داره:پی
حالا این همه توصیف کردم اینارو واسه چی...
از اون بالا که خالیه گاهاً یی چیزایی سقوط میکنه و بین پنجره و حفاظش واسه خودش ورجه وورجه میکنه و تقلا میره تا معلوم نیس بعد از چقد بتونه خودشو نجات بده...
حالا اون یی چیزایی چی ان اگه گفتین؟؟؟
نویچ هرچی گفتین ایشتیباهه...آخه اینایی که شما میگین چیشون به سقف انباری!
گربهههههههههههههههههه:اس
همون شخص شخیصی که من از پایه باهاش مشکل دارم...یعنی اولین باری که این اتفاق افتاد من تو اتاقم بودم و اصن حواسم به پنجرمم نبود...که ییهو یه صدای میووووووووو از بیخ گوشم اونم تو اتاق!!! شنیدم و 6متر که سهله یه شونصد متری پریدم هوا
فک کنم...که به زور یی تکونی به سرم دادم و چرخوندم سمت صدا و گربه هه رو که دیدم شونصد متره دیگه پرتاب
شدم این سری حتی...
حالا اما...دیروز صب یا همون درواقع ظهر که خواب بودم هی یه صدای میشنیدم که نیدونستم از چیه...از کولره...از فریزری که تو اتاقمه... یا چی حتی...آخه صداش مث کشیده شدن پنجه های گربه به شیشه نبود که من فکرم بره سمت پنجره!!!
ولی خو ترسیدم باز گربه و اینا باشه...منم از ترس از جام تیکون نخوردمو داداشمو صدا زدم تا یی نگا بندازه و بی بینه چیه...
این سری دیگه خداییش شوما حدس بزنین چی بود؟
ای بابا...بازم که حدساتون اصن حتی شبیه نبود به جواب...!
ییدونه بچه کبوتر به قول من و به قول داداشمم جوجه اردک زشت و به گفته ی بابام اما یا کریم بود
که هی چن مین یِیبار شورو میکرد به عمودی پرواز کردن به سمت بالا و تا وسطای پنجره میتونس بره اما میفتاد دوباره...
داداشم گفت خب در بیارش از پشت پنجره که من گفتم نههههههههه کثیفه و اینا و نذاشتم دس بزنه...تا دیگه واسه افطار رفتیم بیرونو ساعت 1 اینا که برگشتیم دیدم هنو سر جاشه و دلم سوزید واسش...
به مامانم گفتم نیمیخوای یه غذایی چیزی واسش بذاری که بابام تازه شینید چی شده و خودش اومد با دست گرفت بچه رو
(آیکون اسمایلیه بی ربط) و بردیم تو حیاط آزادش کردیم![]()
خولاصه اینکه اینا...و البته اگه دست من بود میگفتم کسی حق نداره بهش دست بزنه اما خو مرسا که همون موقه بهش گفته بودم کلی هی اسب دوانی میشد و منو دهوا میکرد
میگف نجاتش بدین خوووو و اینا...
من که حتی بهش دستم نزدم ولی وختی پروندیمش رف رفتم کلی دستامو شستم!!!
قصه ی ما بسر رسید ... پرنده هه هم خبر ندارم دیگه به خونش رسید یا نه![]()
اینم از پرنده ها در زمان گرفتاری:

اینم در مرحله ی نجات تو دستای باباییمممممممم:

ییدونه خوشم اومد نوشت مینویسم اینجا فعلن بعد پ.ن ها
خوشم اومد نبشت:
کاش می شد که به انگشت نخی می بستيم،
تا فراموش نگردد که هنوز انسانيم!!!
پ.ن1:این روزا ینی از اول ماه رمضان همش مهمونی پشت مهمونی...ماهم که اصولاً خوش مهمونی...طرف یه شب دعوت میکنه میریم تا سه شب میمونیم خونشون
اینجا هم که مهمونیا ییکی در میون با طرح افطار تا سحر همراهه
پ.ن2:آخرین فرد خانواده ی مادری هم پررررررررررررررررر ... (دو نقطه دی حتی)
پ.ن3:الی داره میره سفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
خو بالاخره باید مارکوپولوییشو به اثبات برسونه تا قبل از شورو شدنه یونی دیگه![]()
این سری 10 روز اینا به طول می انجامه و به سوی شهر امام رضااااااااااااااااااا(ع) عازمیم...
همین روزا البته بعد از احیا ها میریم و تا چند روز بعد از عید فطر هم اونجاییم!
پ.ن4:ریحوووووووووووووووون...آماده باشه خاله! الی داره میااااااااااااااااااداااااااااااااااااااا
پ.ن5:در رابطه با پ.ن 2 حالا که ما برنامه سفرمونو ریختیم و بیلیتم گرفتیم و همه ی برنامه های اوکی شده این داییه! محترم برنامشو گذاش فردای عید فطر و یحتمل ما نیستیممممممممممممم
جا داره از همینجا ییدونه واقه هنننننننننننننن که بگم بهش...هرچی هم گشتیدیم واسه جابجاییه تاریخ بیلیطا واسه رفتمون پرواز
بود که زودتر بریم اما برگشت تا آخر شهریور پر بودن همه:((((((((((
اینه که دیگه اینا...:(
پ.ن6:تو این شبا به یاد الی هستین دیگه؟؟؟
نبینم بگذره این شبای خوب و بیاین بگین ع ع ع الی دیدی چی شد؟ اصن یاد تو نکردیم تو دعاهامون
!
پ.ن7:به یاد همتون هستم...همتون...هم این شبا...هم مشهد و زیارت و اینا...شک نکنین که دونه ایتون از دعاهام جا نیمیمونین
پ.ن8: آجی ملی
دعاهام واسه تو که اختصاصیه...این یه بارم از همون باراییه که دارم مطمئن حرف میزنم و فک کردن تو کار نی...شک نکن;)
و در آخر هم با 4!!!
خ نبشت:
شخص شووووووووووماره چاهار گوروووووووه یی سال بزرگگگگ شد...تفلدش مبااااااااااارک...
(حالا باید از متخصصا بیپرسیم یی سال دییقاً یینی چن درجه سانتی گراد یا کلوین حتی)
اینم شخص اول گورو
اینم دومی
اینم از سومی
(هروله به این میگن؟) و اینمچهارمی
که تفلدشه و اینم پنجمی
که قرار نبود اینجا باشه این اصن با 4! خنبشت بود اما این پنجمی هم نیدونم ا کجا خودشو جول کرد!
(هرکی گف این گل!ه چیه دستش؟اولشمز!!! داره)
بعد نوشت: در تهیه ی ادامه مطلب یی مقدار مشکلات ایجاد شده که در اسرع وخ حلش میکنم بعد هرکی خواست رمزو میگم بهش...(شرمنده حتی)
بعد تر نوشت:
پادیر عزیز
توووووووووووووووووووووووولدت مبارک![]()


