تبليغاتX
الی فسقلی











الی فسقلی

???Haghighat Dare Ya Khabe
حقیقت داره یا خوابه؟  
میتونه عنوان خوبی واسه این پستم باشه!!

مثل روز چهارشنبه...همراه با *4.خ!

* : واسه دوستایی که یادشون نیست:
"4.خ شامل میشه از 3 تا از بهترین دوستای دنیا+خودم  که 2-3 سالی هست همدیگه رو پیدا کردن و همکلاسی نیز هستن در حال حاضر..."

داشتم میگفتم...مث چهارشنبه با 4خ...اما حقیقت داشت!!

البته منو بگین هنوزم میگم خواب بود اما خب مثکه حقیقت داشته!

فک کنین...ما ساعت 12 اینای صبح!!!(ظهر)...هنوووز خواب...اونم تو سالن تلویزیون! خوابگاه!!!...بعد ییهو از خواب بپری...اما با چی؟؟؟...صدای تی وی؟؟؟...خیررررررررر...با صدای مامانت!!!!!!!!!!!  اونم دیقن همونجوری که تو خونه میخواد بیدارت کنه و صدات میزنه!!!...

یعنی جا داشت همونجا به مامانه بگم: تو؟؟؟ اینجا؟؟؟ برو باووو حتماً دارم خواب میبینم!!! و محلش نذازم و بیگیرم بخوابم بازم...!!

ولی خب وختی 11 تا میس کال ِ مامیتو بیبینی رو گوشیت + دوستت که بدو بدو اومده و میگه الی کجایی 3ساعته دارن پیجت میکنن!! خب باورت میشه که حقیقت داره دیگه...

تازه وختی یادت میاد که ع.ع..ع... همین یکی دوساعت پیش با مامیت بین خواب و بیداری! تلی حرفیدی و قرار شد بیاد دنبالت!! میفهمی که بله ه.ه..ه... حقیقت داره ولی تووووو خوابی هنو هم شاید حتی...یا شاید هنگی بیشتر...!!!

بعدم اینکه تا همی حالا حتی هنووووو با 4خ داریم میخندیم به این موضو

تازه اون یکی دوستمم وختی پا میشه ییهو میگه نکنه منم مامیم زنگیده باشه و وختی میره سراغ گوشیش با مقدار فراوانی میس کال از تلای تک تک اعضای خانوار و خونه و اینا مواجه میشه

منم حتی 10 اینا از خواب پاشیدم و دیدم گوشیم خاموشه شارژ تموم کرده!!
و ازونجایی که میدونستم مامیم قراره بیاد دنبالمو میزنگه مسلمن که برم پایین...دقت کنین...میدونستم این رو  همون تو خواب سیم عوض کردم و زدم رو اونیکی گوشیه بیکار و روشن...

با این حال بعدش نمیدونم چطو شده که انقد عمیق خوابیدم و با 11 تا تماس مامانمم بیدار نشدم هیچ، کلی هم پیج کردن بازم هیشکودوممون بیدار نشدیم

اون 3تا هم که همون موقع با اون وضع چشاشونو وا کردن مامان منو دیدن از خجالت پتو کشیدن رو سرشون و خودشونو زدن به ادامه ی خواب  ولی خو دیگه فک کنم خودشون فهمیدن اینجوری ضایه تره بازم چشاشون رو باز کردن و یه نیمچه سلامی گفتن

حالا اینا هیچ...شنیده بودم این یکی سرپرست خوابگاه خیلی تیزه و حواسش به همه چی هست ولی نه دیگه در این حد باووو

مامان من پاشو که میذاره داخل بهش میگه برو بالا که 4!!!تاشون هنوز!! خوابن تو سالن تی وی 
یعنی من نمیدونم این بشر ثانیه ای چک میکرده مارو که انقد مطمئن گفته هنوزم خوابن!!! تازه جامونم که معلومه وختی خواب بودیم پیدا کرده دیگه...آخه تا آخر شب تو اتاق بچه ها بودیم اما دیگه خواستن بخوابن و ما هم که آدم ِ یه جا نشستن اونم آروووم نیستیم پاشدیم رفتیم اونور...

ضمناً اصن از کجا میشناسه ماهارو   ماها که جز یکیمون خوابگاهی نیستیم که اصن!!!!!

خلاصه اینکه ایجووووووووور

حالا دیگه این خ!! یی که در ادامه ی اسم ما 4تا هست حرف ِ اول ِ خوابالووو هست یا بحث چیز دیگریست بماند...


پ.ن1:
سه شنبه بعد از یونی همراه خ1 که خوابگاهی هست رفتیم تا هم شب تو مراسم عزاداریی که خوابگاه برگزار کرده بود باشیم و هم اون شب رو کلن با هم سر کنیم دیگه...

پ.ن2:
داشتم جریان رو واسه داداشم تعریف میکردم تهش بهش میگم دیگه خوابگاه!! هم لو رفت باید یه جای دیگه رو پیدا کنیم واسه رفتن
یا حتی میگم خوبه وخت خوابمون اومد بالا سرمون

پ.ن3:
خدا مرحم تمام دردهاست
هرچه عمق خراش های وجودت بیشتر باشد، خدا برای پر کردنش بیشتر در وجودت جای میگیرد...


و امـــــــــــــا...

جواب مسابقه و اعلام برنده ها...در ادامه ی مطلب!! هرکی رمز خواست بگه!!!!!

بفرماییـــــــــــد ادامـــه مـــطلب...


ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت4:44توسط الی جون |
تعطیلات الی
سلام سلاممممم سلاممممممممممممممم

و بازم عیدتون مبارک و اینا

این پست مدت های مدیدی! هست که آمادس اما خب سایت آپلودم بازیش گرفته بود و این شد که تا امروز طول کشید...اینجوریاس!!

حالا که زمان آپ شدن این پستم امروز شد این رو هم بگم که:

ایام شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت...


و اما مستقیم میرم سر اصل مطلب و یه گزارش خلاصه از تعطیلات عید...

از همون اول که بخوام شورو کنم میشه روز قبل از عید!!

29 ام : از صبحش در تدارک آماده شدن واسه عقد دختر عمه که بعد از ظهر بود و بعد از اون هم یعنی شب اینا حنابندون دختر دایی که هردوش حسابی خوش گذشت و الی تا تونست شیطونی کرد

روز عید 1 ام : شب بعد از برنامه ی دخی دایی ، خانواده ی دایی مامانم که از شهرستان اومده بودن...باهامون اومدن...و صبح عید رو با اونها گذروندیم...ظهرش هم که همه ی خانواده ی مادری خونه ی مادر بزرگم بودیم واسه ناهار و کلی بساط عیدی و اینا و تا شب اینا دیگه...

روز 2 وم : این روز رو هم که باز از صبحش در تدارک آماده شدن واسه عروسی دخی دایییییییییییییییییی

شبش هم که خب عروسی دیگه  و باز هم الی و شیطونی البته این بار به همراه دخی خاله ها و اینا...

من هی مینویسم دخی دایی چون نسبتش با من این هست وگرنه به گفته ی مادر عروس حتی بنده اونجا تنها خواهر ِ عروس محسوب میشدم

عروسی و مخلفاتش هم که تا حدود ساعت 3 اینا طول کشید و بعد از اون هم با دخی خاله ها و زندایی کوشیکه و باقی دوستان رفتیم خونه ی مادر بزرگم و تا 6-7 صب اینا دور همی و ایناااااااااا

روز 3 وم : هم که تا از خواب پاشدیم دوباره به نوبت دوش گرفتن و حاضر شدن واسه مراسم پاتختی

روز 4 ام : کلیه ی فوامیل سمت مادری همچنین همین عروس و داماد جدید نیز مهمان بودن خونه ما واسه ناهار و اینا که باز هم حسابی خوش گذشت و همگی همچنان در جو عروسی ها بودیم و اینا و اینا

روز 5 ام : رو طرح نوه ای داشتیم با نوه های سمت پدری که بعد از ظهر سینما (فیلم گشت ارشاد رو تو دقایق آخر قبل از جمع! شدن دیدیم بالاخره:پی) و بعدش هم که طبق معمول شام و بیرون و اینا دیگه...

روز 6 ام : همگی خونه ی خالم مهمون بودیم که بعد از شام با نوه ها و عروس داماد جدید ادامه ی مهمونی رو پیچوندیم و رفتیم بیرون گشتیدیم و اینا

روز 7 ام : تفلد فاطی مون بودددددددددددددددددددد 
که من از صب رفتم کمک زنداداشم و بعد از تولد هم که مهمونا خواستن برن من و دخی خاله ها و دخی عمه ها و خواهر زنداداشم شب رو موندیم همونجا خونه ی داداشم و تا 8-7 صب اینا بیدار بودیم و واسه خومون تولد رو ادامه میدادیم

روز 8 ام :    
آهان بعد از ظهرش دیگه رفتیم خونه ی مادر بزرگم و شبش هم تولد پسر خالم

روز 9 ام : با خانواده ی سمت پدری ناهار رو رفتیم در دل طبیعت!!! اونم کله پاچه! و مهمون عمم!!!!!!
و عصرش هم که رفتم دیدن دوستامممممم که یه دو هفته ای میشد همدیگه رو ندیده بودیم و حسابی دلامون تنگیده بوددددد...give_heart.gif

روز 10 ام : رفتیم شهرستان خونه ی مادر بزرگ پدریم! و همه ی خانواده جمع بودیم اون ور شب رو و باز هم بساط عیدی و اینا به پا بود حتی بعضی هاشون سری دوم دیگه مثلن

روز 11 ام : همگی با هم به سمت دامن طبیعت رهسپار شدیم و شبش هم که طبق برنامه ی هر ساله چارشنبه سوری واسه خودمون برپا کردیم و حسابی خوش گذشت;)

روز 12 ام : از شب قبلش همچنان در دامن طبیعت بودیم اینه که کله ی سحر همگی پاشدیم کوه و تپه و دشت و دمن نوردی و بعدش هم صبحانه ، دور هم بودیم تا بعد از ظهرش که باز برگشتیم خونه ی مادر بزرگم!!

روز 13 به در : قبل از ظهر برگشتیم شهر خودمون و یه سر خونه ی اون یکی مادر بزرگ و عصرش هم به سلامتی خووووووووووووووووووووووووووونه دیگه...

روز 14 ام : همش خواب و همش خواب و همش خواااااااااااااااااااااااااب!!!!!!!!!

روز 15 ام : یونی!!!!!!!! و تشکیل شدن کلاسمون با 3 نفر!!! و تعداد کل دانشجوهای حاضر در دانشکده نیز 6نفر!!! با احتساب خودمون 3تا حتی!!

روز 16 ام : از صبحش 2تا از دوستام اومدن خونمون و تا عصر اینا زدیم تو سر و کله ی هم و هرچی دلتنگی داشتیم تو همون چند ساعت جبران کردیم 
و شبش هم که دخی عمه و شوهر جدیدش:دی اومدن خونمونننننننننننن پاگشا!!


همینا دیگههههههههه...

قرار نی تا همین امروزمم بگم بهتون که(حالا انگار چند روزو نگفتم یک هفته هم نمیگذره از آخرین روز گزارش شده:پی)


و اما...

عکس های مربوط به این پست و همچنین پ.ن ها میره ادامه مطلب هرکی رمز خواست بگه...

جز یه عکس که مثه هر سال عکس مسابقه هستتتتتتت از همونایی که باید بگید:

یعنی چی میتونه باشه!؟!

این عکس یه سری ریز! نکات داره که ذکر اونها بر عهده ی شما دوستان عزیز می باشد!!


ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت0:0توسط الی جون |
چرت و پرت...

عیدتون مبارک

 

پ.ن اول: این پست رو دیشب دمه صب اینا یعنی دیقن ساعت 04:43 ! تا خواستم آپ کنم نت قط شد...

پ.ن: پارسال اگه یادتون باشه همون لحظه ی سال تحویل رو خواب رفته بودم!!!!!!!!!!!

امسال اما یه! مین مونده به زمان تحویل سال از خواب بیدار شدم و یه جورایی فک کنم امسال رو تو خواب و بیداری طی کنم...بالاخره نسبت به سال قبلم پیشرفته دیگه...نیست؟;))

به امید بیداری کاملم در سال دیگه :)

پ.ن: عید همگی مبارک انشالا که سال خوبی داشته باشید و شاد و سلامت باشین...!

پ.ن: امسال طی یک حرکت انتهاری! واسه خودم عیدی خریدم:دی

پ.ن: خدایا پردیس مارا برگردان!!!!!!!!!(خصوصی بود با خدا شما خیلی جدی نگیرین)(خدایا منظورم سالم!!!!! بود هاااااااااا)

پ.ن: دوستان یادتون هست یه زمانی دعاهاتونو بی مخاطب میفرستادین این سمتی خودم در جای مناسب قرار میدادم؟؟؟ دوباره پلیز...خیلی...مهم...حیاتی... :) پیش پیش سپاسگذارم!

پ.ن آخر: میتونید برید...:پی



 با توجه به عنوان! این پست در ادامه ی مطلب قرار میگیره!;)


ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت8:45توسط الی جون |
اسب حیوان نجیبی است...
کبوتر زیباست...!

سلام...بعد از خیلی وخت...

اومدم...اومدم تا بازم الیه قبل باشم...اگه بتونم اما...میتونم...میدونم!

و اما برسیم به عنوان پستم...

دوست دارم اسب رو...خیلی...از بچگی حیوون محترمی بوده واسم...برعکس خیلی های دیگشون! مث گربه!

متولد سال اسب هم هستم...فک نکنم دیگه کسی اینجا سن من رو ندونه که بخوام پنهان کاری کنم!

و اما چرا اسب!؟! اینجا؟ تو عنوان پست من؟؟؟

پنج شنبه و جمعه اینورا یه جشنواره بود تحت عنوان "اسب اصیل عربی"...

جمعه بعد از ظهر دیدم داره از دستم میره و اگه پانشم برم پشیمون میشم ها!

اینه که پدر محترم رو هم با خودم پاشوندم و رفتیم به سمت محل جشنواره...

اصل مطلبشون این بود که خب ملت اسب دار! میووردن اسباشون رو و به نوبت با اسبشون میومدن تو میدون و یه دور میزدن و این حرفا و داور ها هم به اسبشون امتیاز میدادن و الی آخر...

اما اون موقع که ما رفتیم یه اسب دیگه هم بود که بین همه مشخص بود یعنی حتی من که نمیدونستم قضیه از چه قراره و اسب شناس هم نیستم مستقیم رفتم سمت اون و کلی عکس بارونش کردم...

این اسب عزیز! مثکه اسب اول کشور انتخاب شده در سال های گذشته و اسمشم که یافته خانومه...

یه چند سالی هم کوچیکتر از من بود و متولد 1993 ! 

عکساشون رو میذارم ادامه مطلب...هم یافته هم باقی اسبارو...اون مشکیه رو هم خیلی دوست داشتم و همچنین اون کره اسبه:ایکس


حرف خاص دیگه ای ندارم فک میکنم فعلن در همین حد واسه شروع دوبارم کافی باشه...;)

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت14:0توسط الی جون |
...


و چقدر دور خواهم بود از او در این روزهای سنگین...

و میخواهم بمانم 

و باشم

 تا بعدها به یاد آورم روزهای سختم را

و قدر بدانم آن همه خوشی که منتظرند تا روزهای سخت بگذرند و بزنند زیر گلویم...



+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت8:8توسط الی جون |
روز عاشورای خود را چگونه گذراندید!؟!
بعد از مدت های مدید سلام!

تعجب نکنید...ییهو دلم خواست بازم بنویسم...دلم خواست بازم بیام اینجا تا بلکه حال و هوام به همون روزای خوشی که با دوستای گلی که اینجان داشتم برگرده...

و اینکه دیروز یه عزیزی بهم میگف هی میایم وبت هی فک میکنیم هنوز تولدته:))))))

خب

و اما از عاشورای امسال;)

ماها یعنی خانواده ی سمت پدر جان گرام از وختی که یادم میاد تاسوعا و عاشورا را همگی در خانه ی پدربزرگ و شهرستان میبوده ایم...و امسال نیز ایضاً!

الان اما از توضیحات قبل و بعدش میپرهیزم و میروم سر اصل مطلب ظهر عاشورا که به همراه جمعی از نوه های گرام...یعنی دییقن همان ترکیب نوه ای که ماه رمضان طرح افطار تا سحر میداشته ایم و قبلو بعدش هم طرح های نوه ای بیرون رفتن ها و آخر هفته ها شب سر کردن با هم را...

یا به عبارت جزئی تر میشویم: من و دو عدد داداش و یک عدد زنداداش و یک عدد برادر زاده ی عزیز تر از جان که معرف حضور همگان هست دیگر...به علاوه ی دو عدد دخی عمه و دو عدد ناقابل هم پسلمو;))

گروه سنی هم که از 3 سال شورو میشود تا حدود 30 سال:دی

خولاصه همگی پاشیدیم تا قدم زنان بی بی نیم چه خبر است در این شهری که از وختی که آمده ایم چپیده!شده ایم در خانه!!!

حالا کجاها رفتیم و چه ها دیدیم و چه خبرها بود و کلن سخن از عذاداری های گسترده ی شهر بماند اصلن بحث من میشود زمانی که همه خسته و کوفته تصمیم به برگشتن گرفتیم و دوباره این پیاده روی همگانی شورو شد...

یک جایی از مسیر که اتفاقاً بچه های جمع مینالیدن از خستگی احساس چهره هایی آشنا کردیم و دیدیم بعله...ریسیده ایم دم خانه ی یکی از فوامیل محترمه و از قضا ایشانم دم در حضور دارند و در حال بدرقه کردن مهمان هایشان...

و خب به رسم ادب ما هم ایستادیم به سلام و احوال پرسی و اما موقع خدانگهدار گفتن که رسید از این فامیل محترم که شوهر خاله ی پدر و برای چندیمان شوهر خاله ی مادر هایمان میشدند اصرار(کجا؟) جهت تشریف فرما شدن و از همه ی ماها مسلمن انکار...جز داداش گرام که بزرگه جمع نیز بود!!!!!!

در کمال تعجب با یکی دوبار تعارف دقیقن در همان حینی که همه ی ماها داریم میگوییم "نه دیگه دیره باید بریم" داداشم گفت که خب حالا برویم خاله را هم ببینیم خوشحال میشود حتماً و این حرف ها...

خلاصه ما هم همه جوجه وار! به دنبال داداش گرام وارد خانه ی خاله! گشته و از قضا خاله ی محترمه در حیاط تشریف داشتند و همانجا بعد از خوشحال کردنشان! آمدیم تا رفت! زحمت کنیم که خاله هه! گفتن "چی باو باید بیاین داخل و اصن مگه میشه اینجور و اینا" و خب مسلمن ماها همه "نهههه و باید بریممم و این حرفا" که بازم بلههههه...داداش خان گرام لنگر را به سمت داخل ساختمان کشیدند و ما نیز به ناچار پشت سرش! و البته در یک عجبِ همگانی که داداشِ مارا چه شده این وخت ظهر یعنی آیا؟!؟!؟!؟

باز هم خولاصه! که رفتیم و نشستیم و میوه و پذیرایی و این حرف ها و آثاری از مهمان های قبلیشان حتی...

که کم کم که تصمیم به پاشیدن گرفتیم ییهو خاله ی گرام نطقش را آغاز کرد که "کجااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟:O من الان میخوام برم ناهار بیارم واستون؟:O:O:O"

که خب این سری مسلم است که همه گفتیم "نه خب دیگه جداً باید بریم و این حرفا و اینا" که این پسلمو کوچیکه سخنی در کرد و گفت "حالا چی هست ناهارتون؟:دی"

که مشخص شد برایشان گوشتی از نذری آورده اند و این ها هم آبگوشتی بار گذاشته اند و مهمان ها نیز داشته اند و مثل اینکه مهمان ها مقداری قالشان گذاشته بودند و به تازگی تماسی حاصل فرمونده بودند و که ما ناهار خورده بودند و از این قبیل حرف ها...که این خاله جان هم داشته با خود میگفته حالا باید تک و تنها ناهار بخورم و اینا که ییهو قوم نوه ایه ما از راه میرسد و دیگر راست و دروغش پای خودش!!!

خولاصه اینکه پسلمو نطقش را اینگونه پایان داد که "خب حالا که آبگوشت! میباشد باشد میمانیممممم!"

ولی به جهت به حساب نیوردن این عدد پسلمو همگی همچنان و این بار با جدیت تمام تر گفتیم که نه دیگر جداً وخت وخته رفتن است...

و اما این بار نیز در کمال حیرت برادرِ نمیدونم چه زده ی ما باز هم گفت بچه ها زشت است خاله ناراحت میشود اگر ناهار نخورده برویم!!!

و دیگر "نه" و "برویم" و "زشت است" گفتن های ما نیز بی اثر بود و این بود که حداقل برای کمتر شرمنده شدن یک چندتایمان به آشپز خانه جهت کمک برای برپا کردن ناهار رفتیم!

و اما این بین من هی به جانِ داداش گرام غر میزدم که خب من که میدانی لب به آبگوشت جماعت نمیزنم الآن باید چه کنم؟خب زشت است بنشینم سر سفره بیکار!!!
که ایشانم از سر بی جوابی فرموده کردند که "حالا بذااااار ناهار بیارن...بشینیم سر سفره...میگم واسه تو فسنجون! بار بذارن:دی"

و همچنان خولاصه! اینکه ناهار حاضر و آماده و نشسته بر سفره همچو غارت زده های گرسنه حتی:دی که بعد از چند مین که جهت دست گرمی ناخونکی به غذا زدم ییهو یک عدد شوهر خاله ی پدر! را نظاره گر شدم...

واااااااااااااا...مگر شوهر خاله ی پدر هم نظاره دارد؟؟؟نه خبببببببب...مسئله دو عدد ظرفی بود که به همراه داشت خوووووووو...بلی بلی دوستان...دو عدد ظرف از نوع فسنجونننننننننننننننننننی!!!!!!!!!!!!!!!!!

و این لحظه بود که همگی کف بُر از سخنی که برادر جان به حالتِ تیکه وار به من انداخته بود!

خولاصه تر اینکه به خوشی و سلامتی و خیلی ندارررررر کلهم از این سر سفره رفتیم و از آن سرش بیرون نیامده یافتیم که "ع...واسه خودشون نیگر نداشتیم فک کنم اصن:دی"

این خاله ی بنده خدا میگفت با خودم گفتم کسی نیس باهام ناهار بخوره نمیدونست که کلن دیگه ناهاری نیست که خودش بخوره حتی:پی

و بعد از ناهار هم که دیگر جداً با سپاس و تشکر و این حرف های بسیار پاشیده شدیم که برویممممممم که شوهر خاله هه با لبخند امر فرموندن "نههههههههه صب کنین چایی بیارمممممم خوووو" که دیگه این سری داداش خان هم کوتاه آمده و به همراه بقیه فرموده کردن که "نه و دیگه جداً باید بریم و دست شما درد نکنه و مزاحم شدیم" و این تعارفات و از سوی آنها هم که "نه این چه حرفی است و همیشه از این کارها کنید و بسی خرسند گشتیم و شما مهمان امام حسین بودید و این ها همه نذری بود" و امثال همین حرف ها که آدم بزرگ ها میزنند!

در این بین دخی عمه کوچیکه نطقی با این مضمون که "من چایی میخوام و بعد از ناهار چایی میچسبه" و این حرفا بر آورد که در جا نطقش را خفه کردیم و به سمت در خروجی هل دادیم این بشر را:پی

خولاصه!ی کلام اینکه خواستیم بگیم حداقل! برسانندمان که دیدیم راه زیادی نمانده و ادامه ی راه را نیز با نیروی دو چندان تر از پیش پیاده به سمت خانه بازگشتیم و دسته های عذاداری را نیز در این بین دوباره همراهی گردانیدیم!


و این هم از طرح عاشوراییه ما که بنا نهادیم هر ساله اجرا گردانیمش و تا ببینیم سال های دگر به رسم زنده بودن نثار کدام قوم و خویش پدر خواهد شد این طرح...که طرح شادسازیه فوامیل! نام گرفت نیز!!!


پ.ن2:در رابطه با عنوان پست که حرفی دیگر ندارم اما در کل حرف ناگفته بسیار است بسیاررررررر...

پ.ن4:این مدت درست است این وب آپ نشده اما دلیل نمیشود که الی دست از سفر های ماکوپولوییش کشیده باشد که! البته فقط ییدانه! آن هم تهران همیشگی...

پ.ن6:تهران همیشگی بود اما تفاوت های دوست داشتنیش ناگفته نماند...ملی بینیه بسیار...برای بار دوم مهشید شفیق بینی حتی و مسئله ی بسیار مهم نسیم عزیززززز بینی که رسمن الی را عاشق و شیفته ی خودش کرد در همان زمان اندک و الی همچنان از همینجا مراتب شرمنده بودنش را جهت نامتناسب بودن وخت و محل میتینگشان به نسیم عزیزش میرساند...و پیشی جان گرام که این بار نیز موفق به دیدن دوباره ی هم نشدیم و شک نداشته باش بچه تخسه جان که به این راحتی ها دست از سرت بر نخواهم داشت;)

پ.ن8:بلی بلی...رسیدیم به پ.ن 8...به همین زودی ها حتی:

ملی جانننننن تولدت مبارک عزیزمممممم:-*



و در آخر به رسم گذشته گیو می فایو!


+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت16:0توسط الی جون |
الی فسقلی











الی فسقلی

<-PostTitle->
<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->
ادامه مطلب
+نوشته شده در <-PostDate->ساعت<-PostTime->توسط <-PostAuthor-> |